آموزگارکلاس ششم

دروس کلاس ششم

خلاصه ی داستان خفاش دیوانه

     روزی روزگاری خفاشی بود که همه ی چیزهای اطرافش را وارونه می دید.خفاش برای اولین بار وارد جنگل شد و جغد دانا می خواست برای خوش آمد گویی به خفاش هدیه ای بدهد.وی از حیوانات جوان جنگل خواست که بروند و ببینند که خفاش از چه چیزی خوشش می آید.

     خفاش به آن ها گفت که من دوست دارم یک چتر داشته باشم تا وقتی باران می آید آن را روی خودم بگیرم تا پاهایم خیس نشوند.

     بچه فیل گفت : چتر نمی گذارد سر خیس شود نه پا.

     بز کوهی گفت که حتماَ خفاش اشتباه کرده است و آنها یک چتر نو به خفاش هدیه دادند.

     خفاش از آنها تشکر کرد و گفت چه خوب که چتر آوردید چون همین الان در آسمان زیر پایم ابر سیاهی را می بینم حتماَ قصد باریدن را دارد.

     بچه زرافه خندید و گفت آسمان که بالاست نه پایین. ولی خفاش باز هم حرف خنده دار دیگری زد.اوگفت که اگر باران شدیدی ببارد آب رودخانه بالا می آید آن وقت گوشهایم خیس می شوند.

     بچه شیر غرید و گفت :ولی آب رودخانه پاها را خیس می کند نه گوش ها را.

     خفاش ادامه داد : البته می توانم روی سرم کلاه بگذارم تا خیس نشوند ولی کلاه می اختر روی چمن بالای سرم.

     کرگدن گفت : چمن که بالا نست ، پایین است.

     حیوانات جوان جنگل فکر کردند که خفاش دیوانه است ،دویدند تا ماجرا را با جغد دانا در میان بگذارند.جغد دانا به حیوانات جنگل نگاهی کرد و گفت که من با چند سوال ساده خفاش را امتحان می کنم و سپس شما را آزمایش می کنم.

     جغد پیش خفاش رفت و گفت که ممکن است به چند سوال مت پاسخ دهید؟خفاش نیز پذیرفت.

     پرسش اول : بگو ببینم درخت چه شکلی است؟خفاش پاسخ گفت این که معلوم است هر درخت یک تنه در بالا و مقدار زیادی شاخ و برگ در پایین دارد.

     بچه زرافه خندید و گفت :هر درخت یک تنه در پایین و برگهای در بالا دارد.

     جغد سوال دوم را پرسید،کوه چه شکلی است؟

     خفاش پاسخ داد کوه یک دامنه در بالا و یک نوک تیز در پایین دارد.

     بز کوهی گفت : قله ی کوه در بالاست نه در پایین.

     همه ی حیوانات جوان فریاد زدند که خفاش دیوانه شده است.

     جغد گفت پرسش آخر من،من می خواهم به جز خفاش همه به این سوال پاسخ دهند.

     آیا تا به حال خواسته اید مثل خفاش به چیزها نگاه کنبد؟

     و سپس همه ی حیوانات را واداشت تا مثل خفاش از شاخه ی درخت آویزان شوند.

     بز کوهی گفت : خفاش راست می گفت قله ی کوه پایین است.

     بچه زرافه هم گفت تنه ی درخت بالاست و برگهای آن پایین.

     در همین موقع باران قطره قطره شروع به باریدن کرد.

     بچه شیر گفت آب رودخانه دارد بالا می آید و گوشهایم خیس می شود.

     بچه فیل گفت انگار پاهای من توی باران است.

     خفاش چتر نو و قشنگش را به آن ها داد تا خیس نشوند.

     بچه زرافه از خفاش بخاطر چتر تشکر کرد و گفت معذرت می خواهم که گفتم دیوانه شده ای.بقیه ی حیوانات هم از خفاش عذر خواهی کردند.

     خفاش خندید و گفت : خوب دیگر دیوانه بازی در نیاورید.


برچسب‌ها: تفکروپژوهش
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 14:23  توسط گرگعلی قنبری  |